ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 14 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

عید 1392 ....... مدینه و مکه.

پسرک نازم برات مینویسم ازین سفر فراموش نشدنی تا همیشه یادت بمونه که یه روز با مامان و بابا رفتی به بهترین نقطه دنیا. سه شنبه ششم فروردین 92 پرواز داشتیم به جده.همه 2 ساعت و 50 دقیقه ای که تو هواپیما بودیم خوابیدی و وقتی رسیدیم بیدارت کردیم.از جده تا مدینه رو هم تقریبا همشو خواب بودی.عزیز دلم اونقد که فکر میکردم اذیتمون نکردی. البته چون سرماخورده بودی بی حوصله بودی. فقط وقت نماز جماعت که میشد زیاد دوست نداشتی باهامون بیای .حق داشتی چون نماز جماعتای اونجا خیلی طولانیه و حوصلت سر میرفت.واسه همین منو بابایی اکثر وقتا نمازا رو نوبتی میرفتیم.غذا هم که اصلا نمیخوردی و من باز غصه میخوردم! روزی که همه لباس احرام پوشیدیم که بریم مسجد شجر...
25 فروردين 1392

عزیز دلم ... نبینم مریض شدی

پسر گلم دیشب تا صبح مریض بودی و بی حال. هر 3 تامون تا صبح نخوابیدیم...امروز تا بیدار شدیم و صبحونه خوردیم با بابایی بردیمت دکتر. به گمونم ته مونده همون مریضی مکه بود که کامل از وجودت نرفته بود. آقای دکتر تا دیدت گفت خیلی ضعیف شدی و آب بدنت کم شده باید سرم وصل کنی. یه خورده ترسیدم چون تا حالا برات سرم وصل نکرده بودیم.بابایی رفت داروهاتو بگیره و منو تو هم رفتیم تو اتاق که آماده بشی.قربونت برم عزیزم بهت گفتم باید آمپول بزنی. با اینکه میدونستی چیه ولی خیلی راحت قبول کردی و یه تخت انتخاب کردی و دراز کشیدی روش! دکتر که اومد به بازوت کش بست گفت خدارو شکر چه رگای درشتی داره خیلی راحت میشه رگشو پیدا کرد.منم یه خورده خیالم راحت شد.ولی سوزنشو ...
22 فروردين 1392

عید 1392 ......مشهد

سال نو همه مبارک ارشیا کوچولوی نازم عید تو هم مبارک. چون وقت ندارم خیلی زود میرم سر اصل مطلب!!! طبق برنامه ریزی که کرده بودیم 25 اسفند رفتیم مشهد و 2 فروردینم برگشتیم. پس فردا هم عازم خونه خدا هستیم.به یاد همه هستم.... اینم عکسای گل پسر نازم: ارشیا و حرم امام رضا (خودمونیما هیچی از حرم معلوم نیست!!! ) اینم یه کوچولو از گل کاریهای حرم! جای همه خالی. یه شب رفتیم الماس شرق که تا این ماشینا رو دیدی گیر دادی که میخوام...خدارو شکر که واست گرفتیم.اول تا آخر توش نشسته بودی و از بهونه گیری و ....خبری نبود! قربون اون خنده های مصنوعیت برم عزیزم.   قربون خنده های از ...
4 فروردين 1392

عید امسال یه رنگ و بوی دیگه داره......

سلام پسرکم.... عید امسال واسه ما یه رنگ و بوی تازه داره...یه حسی که واسه اولین بار میخوایم تجربه کنیم.... امسال میریم یه مهمونی بزرگ! خیلی خوشحالم که این صابخونه بزرگ و مهربون ما رو دعوت کرده به خونش.هنوز نرفته دلم واسه روزی میگیره که مهمونی تموم بشه و بخوایم برگردیم. امسال منو تو بابایی میریم مکه! خونه خدا . همون جایی همیشه آرزوشو داشتیم... تو هم مثل ما یکی دو ماهی میشه داری روزشماری میکنی! همش میگی پس کی میریم خونه خدا؟؟؟ باید قول بدی اونجا مثل همیشه پسر خوبی باشی. ششم فروردین پرواز داریم که البته قبلش یه هفته میریم مشهد تا با همه خدافظی کنیم. الان دو هفتس حسابی مشغول خونه تکونی هستیم.خیلی خسته شدم.تو هم خیلی ...
24 اسفند 1391

یه نقاش ِ کوچولو با یه عالمه نقاشی بزرگ!

تو این پست میخوام نقاشی های محشری که این نفس کوچولو با دستای ناز و ملوسش واسه مامانش میکشه بذارم... پسرم نمیدونی چقدر وقتی واسم نقاشی میکشی دوسِت دارم...تو بغلم لهت میکنم....هزار تا میبوسمت...ولی تو آخرش از دستم در میری! این یه نمونه از هنرای ارشیا جونم که وقتی دیدمش از ذوق داشت گریم میگرفت:   بقیه در   ادامه مطلب.................................................... نظر یادتون نره! بعضی ها توش تاریخشو نوشتم ولی بعضیاشونو نه . این جزء اولین نقاشی های معنی دار پسرمه. من گردالو هاشو کشیدم پسرکم پر کردشون:   آخه من چی بگم وقتی اینو میکشی میگی پو کشیدم؟خداوندا اینو از کجا یاد ...
24 بهمن 1391

ارشیا ، آشپز خردسال !

ارشیای نازم، امید داشتم که بزرگ بشی و دیگه مثل بچگی هات دست به هرکاری میزنم نیای بگی منم می خوام انجام بدم ! ولی چی بگم که الان بدتر شدی!!! طوریکه کارامو یواشکی انجام میدم و بعضی وقتا از اومدنت واقعا میترسم! چند شب پیش داشتم شام درست میکردم که سر و کلت پیدا شد و ..... خودت ببین....   جالب اینجاس که داشتی به من یاد میدادی  : ببین باید اینجوری با قاشق لهشون کنی!!!   حالا باید محکککککم هم بزنیم!!! بعدشم شروع کردی به هم زدنشون   اینم نتیجه کار مشترک ارشیا و مامان...با اینکه اینقد حرص خوردم ولی بد نشده! ...
21 بهمن 1391

عاشق خنده هاتم !

ارشیا جون.... مامان ، پسرم ! عاشق خندیدنتم...همیشه واسم بخند.........   مادر یعنی معرفت ، گذشت ، محبت ! یعنی هرچه سخت باشد روزهایت من هستم خیالت راحت !     3 سال و 2 ماه   چندتا عکس....بدون موضوع! واسه دل خودم ! 3 سالگی.... قربونت برم مامان که هرجا چوب ببینی باید ورداری!   واااااااای ! چه خمیازه ای! بیا بغلم بخواب     ...
3 دی 1391

عکس آتلیه

عزیز دلم ....ارشیای قشنگم. بلاخره بعد از مدتها  موفق شدیم ببریمت آتلیه و  چندتا عکس خوشگل ملوسی ازت بندازیم  (15/9/1391) همونطور که ازت انتظار داشتیم خیلی همکاری کردی و میذاشتی خانوم عکاسه عکس بندازه. البته بگم که چندتای آخر ، دیگه حوصلت سر رفته بود و بهونه گیری میکردی ولی انصافا از صبر و تحملت خوشم اومد! آخه خیلی طول کشید تا عکسات تموم شه. ولی ما چندتا بیشتر انتخاب نکردیم. فعلا همینا بسه تا سری بعد ایشالا! راستی به جز اینا یه دونه هم خونوادگی گرفتیم و بزرگ کردیم زدیم توی اتاق خواب. این یکیو بزرگش کردیم (60در 90) زدیم دیوار پذیرایی. خیلی خوشگل شده.   اینم جزء اون عکسای آخریه که گفتم حوصل...
25 آذر 1391

نفس کوچولوی من رفته باغ وحش

یه سفر نصفه روزه به باغ وحش و پارک ارم. وقتی که  خورشید کوچولوی مامان 3 سال و یه ماهشه. این دفعه نسبت به اون سری که رفتیم خیلی بیشتر بهت خوش گذشت چون اکثر حیوونا رو میشناختی. ولی وای به وقتی که داشتیم میومدیم بیرون...اینقد گریه کردی که نگو دوست داشتی تا شب کنار حیوونا بمونیم بریم عکسارو ببینیم!!!       ارشیا کوچولو محو تماشای خانم طاووسه...   اینم همون گریه ای که گفتم! ...
27 آبان 1391

بازم جاده چالوس و همون صبحونه همیشگی :)

بازم جاده چالوس و بازم صبحونه و بازم جیگر !!! 29 مهر ، صبح رفتیم جاده چالوس همون باغ همیشگی و جیگر خوردیم..جای همه خالی! اولش زیاد جیگر اونم واسه صبحونه دوست نداشتم ولی بابایی با تعریفاش کاری کرد که الان دیگه معتاد جیگر جاده چالوس شدم بعدشم رفتیم سد کرج. ولی چون هوا خیلییی سرد بود زود برگشتیم.   وای چه پسر با ادبی ! چی میشد اگه همیشه این جوری حرف گوش کن باشی؟ بریم اون ور بقیه عکسا اونجاس!!!! کشتی منو بس که گفتی من میخوام چایی بریزم!   اینم ارشیا که دائم بین خونه خودمون ( به قول خودش ) و خونه همسایه ! در رفت و آمد بود ! شانس آوردیم کسی اون طرف نبود     ...
29 مهر 1391